من نمیدانستم معنی هرگز را .. تو چرا باز نگشتی دیگر؟ کاش میشد خاطرات رو پاک کرد کامل .. کاش میشد جلوی ذهن رو گرفت .. ذهنم هر لحظه در تلاشه برای یاداوری خاطرات بابا .. من نمیفهمم .. من هنوز نمیفهمم یعنی چی که بابا دیگه نیست .. دیگه نخواهد بود .. اون خنده ها .. اون صدا .. من نمیفهمم .. نفسم درنمیاد .. قلبم سنگینه .. اون عشق .. اون عشق پدر و دختری دیگه نیست .. یعنی چی که نیست .. من این نیست شدن رو نمیفهمم .. چی شد پس؟ اون عشق چی شد؟ یعنی چی که از بین رفت .. یعنی چی که تموم شد .. من نمیفهمم .. من نمیفهمم .. من نمیخوام باور کنم .. من نمیتونم باور کنم .. نه باور نیست .. من نمیفهمم .. واقعا نمیفهمم .. خسته ام .. خیلی خسته .. از این تقلای ذهنی خسته ام .. کاش میشد چشمهامو ببندم و ساعتها بخوابم .. یه خواب عمیق .. بدون رویا .. بدون کابوس .. کاش میشد دکمه خاموش میزدم رو مغزم .. مغزم درد میکنه ..
برچسب:
نویسنده: نرگس مقدم
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 1:16