خرید بک لینک
من نمیدانستم معنی هرگز را .. تو چرا باز نگشتی دیگر؟ کاش میشد خاطرات رو پاک کرد کامل .. کاش میشد جلوی ذهن رو گرفت .. ذهنم هر لحظه در تلاشه برای یاداوری خاطرات بابا .. من نمیفهمم .. من هنوز نمیفهمم یعنی چی که بابا دیگه نیست .. دیگه نخواهد بود .. اون خنده ها .. اون صدا .. من نمیفهمم .. نفسم درنمیاد .. قلبم سنگینه .. اون عشق .. اون عشق پدر و دختری دیگه نیست .. یعنی چی که نیست .. من این نیست شدن رو نمیفهمم .. چی شد پس؟ اون عشق چی شد؟ یعنی چی که از بین رفت .. یعنی چی که تموم شد .. من نمیفهمم .. من نمیفهمم .. من نمیخوام باور کنم .. من نمیتونم باور کنم .. نه باور نیست .. من نمیفهمم .. واقعا نمیفهمم .. خسته ام .. خیلی خسته .. از این تقلای ذهنی خسته ام .. کاش میشد چشمهامو ببندم و ساعتها بخوابم .. یه خواب عمیق .. بدون رویا .. بدون کابوس .. کاش میشد دکمه خاموش میزدم رو مغزم .. مغزم درد میکنه .. 

برچسب: نویسنده: نرگس مقدم تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:16

من تو همه زندگیم چشمم به صورت تو بود تا ببینم کاری که دارم میکنم مورد تایید تو هست یا نه .. اگه مورد تایید تو بود خیالم راحت بود که کاری که دارم میکنم درسته .. تو 8 ماهه نیستی و من تو سختترین روزها نمیدونم چی درسته چی نه .. کاری که چند روز قبل کردم از نظر خیلی ها شجاعت بود .. حتی چند نفر بهم گفتن بابات بهت افتخار میکنه .. گفتن شیر مادرت حلاله .. اما من حتی توی خواب دارم دنبال چشمهای تو میگردم بابا .. دنبال تایید تو .. تو اگه بودی شاید کاری که من کردم رو انجام نمیدادی .. شاید میگفتی بگذر .. شاید میگفتی ول کن .. شاید هم اونقدر از سختی هایی که خانواده ت بهم دادن ناراحت میشدی که میگفتی کار خوبی کردی .. بابا من هنوز مطمین نیستم تو بین من و خانواده ت حق رو به کی میدادی اگه بودی .. آبرو بردن کار درستی نبود .. تو ساحت تو نبود .. اما کاری که اونها با من کردن کار درستی بود ؟ 8 ماه یه زنگ بهم نزدن و بعد 8 ماه سر پول اشکم رو در آوردن .. من میترسم بابا .. من از بلاهایی که ممکنه به سرم بیارن میترسم .. من از اون خواهر زاده بی غیرتت میترسم .. کاش مراقبم باشی .. کاش چشمهات لبخند بزنن .. کاش ازم راضی باشی بابا .. دلم برات تنگ شده .. دلم برای ارامش زندگی وقتی که تو بودی تنگ شده .. تو کوه من بودی بابا ..شکر که فرهاد هست .. 

برچسب: نویسنده: نرگس مقدم تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:16

دیشب فرهاد از خستگی خوابش برده بود .. بیدارش کردم و شروع کردم به گریه .. گفتم دیگه نمیکشم .. حجم اتفاقات خارج از توانمه .. ظرفیتم پر شده دیگه .. نه جسمی نه روحی توانایی هیچی ندارم .. حتی نمیتونم فکر کنم دیگه .. خسته ام .. خیلی خیلی خسته .. و بعد از کمی گریه خوابیدم .. صبح هم دیر اومدم سرکار .. تو یکی از سختترین شرایطمون هستیم .. بعد از بابا کلا تو شرایط سختی بودیم البته .. و حالا همه چی به اوج رسیده .. دعوا با خانواده پدری کاملا علنی و جدی شده .. درگیر شکایت و دادگاه و وکیل و .. از طرفی کارهای خونه جدید رو هواست .. هنوز برای موندن تو این خونه هم با مالک جدید صحبت نکردیم .. ماشینی که فروختیم و مردک بی شرف هر لحظه تهدید به توقیفش میکنه .. و در نهایت جواب ازمایش ژنتیک که فعلا قطعی نشده و فقط یه بار استرسی اضافه ست فعلا .. میون همه این حسا از بابا هم خشمگینم .. به خاطر رفتار خانواده ش .. به خاطر بی وجدانی خاندانش .. به خاطر اینکه یه آدم پیدا نشد از اون خاندان که حتی بعد از استوریهام زنگ بزنه و بگه چی شده .. از تصور اینکه اگه بابا بود چی کار میکرد و چی میگفت خشمگینم .. از تصور اینکه به سازش دعوتم میکرد .. به گذشت .. به ابروداری .. از تصور همه اینها خشمگینم .. از اینکه وقتی زنده بود حقشون رو نذاشت کف دستشون .. نشوندشون سرجاشون .. از اینکه باعث شد بعد مرگش اینطور باهامون رفتار کنن .. از اینکه به خوابم نمیاد که بهم بگه راضیه ازم .. از همه اینا خشمگینم .. 

برچسب: نویسنده: نرگس مقدم تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:16

صفحه بندی